تبليغاتX
خوشحالم که فریادم را شنیدیدso0oko0ot
یک نظر با دل بسوی دل شدم
مست و لایعقل در این محفل شدم

رد پای عشق بر دل مانده بود
بی اثر من در اثر نائل شدم

موج شب خیزی به سرگردانی ام
در پی ارامش ساحل شدم

با همه لطف و گشایش بدرقه
کرد و در دنیای دون باطل شدم

من ندانستم فراموشم شود
وعده میعاد و خود مشکل شدم

مهر خاموشی چو بر من میزدم
بی خود از خود گشته و کامل شدم

خسروانی را چه جای هست بود
لطف حق شد تا بدین منزل شدم

 


+ نوشته شده توسط مجید در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 21:30 |

دخترك بر خلاف هميشه كه به هر رهگذري مي رسيد،

آستين لباس او را مي كشيد تا يك بسته آدامس به او بفروشد.

اين بار رو به روی زني كه روي صندلي پارك نشسته و نوزادش

 را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه مي كرد.

گاه گاهي كه زن به نوزاد لبخنند مي زد،لب هاي دخترك نيز

 بي اختيار از هم باز مي شد.

مدتي گذشت،دخترك از جعبه بسته اي برداشت و جلو روي

زن گرفت.

زن رو به سمت ديگري كرد:برو بچه،آدامس نمي خوام.

دخترك گفت:بگير.پولي نيست.

 

 

+ نوشته شده توسط مجید در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 16:22 |
گلوم خشک شده بود و نبضم از قلبم جلوتر می‌رفت تا که خواستم لب باز کنم خیالم سرعت
گرفت به سرعت به سلول تنهائی رسیدم .
ساعت شماطه دار را برداشتم سعی کردم زمان را به عقب برگردانم،
که همش در جا زدم.
هر چه پرواز کردم ..وقتی پائین را دیدم باز زمین بود و دنیا.....
ای وای....
همش در جا پریدم
چرا با این سرعت به بالا نمی روم....
ای دنیای لعنتی چه می خواهی از من که اینقدر محکم مرا به خود چسباندی
فکر کردم زمان همپای درد من است و من را به گذشته نه گذشته‌ای دور بلکه به ساعتی قبل
برای فراموشی از پریدن می برد
زمانی که ...!!!
ولی ثانیه ای مجال نیست
خدایا همه چیز را در حرکت افریدی
و وجود همه را در تلاش و حرکت تجلی دادی......
/
ساحل افتاده گفت گر چه بسی زیستم
لیک ندانستم از روز ازل کیستم
موج ز خود رسته ای تیز خرامید و گفت
هستم اگر می روم گر نروم نیستم
/
هستی ما در گرو رفتن گذاشتی....پس چرا هر چه رفتیم کمرنگتر شدیم
هر چه رفتیم ...حتی تا خود هم نرسیدیم
وای بر ما
ما که پیر شدیم و مردیم
اخر ان همه حرکت که هستی می داد همین بود.....!!!
باز زمین و خاک گور
من نمی خواهم ...من نمی خواهم
مرا بر گردانید............جبران می کنم
وای بر تو مجید چه کرده ای.....راه برگشتی نداری
 

 

تیک تاک...تیک تاک....صدای پاندول ساعت قدیمی کلافه ام می کند. به عقربه هایش

 نگاهی می اندازم عدد ده را نشان میدهد. .به زمان اعتقادی ندارم.

تنها در گوشه تاریک اتاق نشسیته ام. اطرافم پر شده از کاغذهایی که با مداد کنته

ذغالی گرانقیمتم طراحی کشیده ام.

طرح هایی که هیچکدام واقعی نیستند. آرام مدادم را میان انگشتانم بازی میدهم.

با خودم فکر میکنم این مداد چقدر حرکتهای انگشتانم را هنگام طراحی تحمل کرده؟

شاید هوس خداحافظی کرده؟

 این را از کوتاه شدنش هنگام تراشیدن فهمیدم..

مداد عزیزم دیگر کوتاه شده بود. مثل سوسوی چراغ نفتی رو به خاموشی بود.

 چراغ پیر و کهنه هم خسته شده..از "من " و از شب بیداری هایم.

شاید مداد و چراغ هم مثل تو خسته شده اند.

 استکان سرد چای را لمس میکنم و به جای مداد در میان انگشتانم میگیرم.

استکان را به دهان خشکم نزدیک میکنم و چای را یکباره سر می کشم.

 طعم آشنای روزهای زندگی ام را میدهد..تلخ و سرد! 

 مداد و استکان را رها میکنم. رویم را از خودم بر میگردانم. سعی میکنم با خودم هم

 قهر کنم.دیگر نمیتوانم با خودم کنار بیایم. زندگی زیر یک سقف با خودم مشکل

شده . با رفتارم با  زبانم با تنهایی ام.. انگشتانم را پشت سرم قفل میکنم.

کلنجار با زمان با نقاشی هایم با خودم با تو کلافه ام میکند.


خودم را به جلو و عقب حرکت می دهم و با پاندول ساعت همراه می شوم.

دلم برای تو نه برای خودم تنگ شده است. کاش کمی ملاحظه ام را کرده بودی.

 نفسم را در سینه حبس میکنم و به خودم فشار می آورم. سعی میکنم با سر درد

عصبی ام کنار بیایم. کاش وقتی تو ر ا با شخصیت نقاشی ام اشتباه گرفته بودم

می فهمیدم واقعی هستی یا نه؟

 تیک تاک...تیک  تاک....

صدای پاندول ساعت کلافه ام میکند...

کاش هر حرفی را که پا برهنه به دهانت دویده بود به من نمیگفتی...

شاید دروغ گفتن عادت روزانه م شده است؟؟..

اطرافم پر شده از کاغذهایی که با مدادم طراحی کرده ام.


طراحی هایی که هیچکدام واقعی نیستند.

خدایا چه زود .......


ائینه کو...نه....نه....این منم


کی تمام شد ...نفهمیدم


کمکم کنید ...عقربه ها را برگردانید


پیر شدم ...نه... من مردم

ساعت یازده و بیست و سه دقیقه شب...اینجا قبرستان است!!!

 

لطفا آهسته گریه کنید احساسی دفن شده....

 


 
+ نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:37 |
 

رامش قلبی ولی صد فتنه بر پا می کنی

با دو چشم کافرت بر دل چه غوغا می کنی

مسند زیبایی و قدرت به زیر اورده ای

جلوه ای با ناز اندر جمع گلها می کنی

می خرامی در چمن چون سرو لرزان می شوی

خود نمی دانی چه ها بر این دل ما می کنی

با نگاه اتشینت در کمان ابروی خود

می رمی اماج قلب و باز حاشا می کنی

شهره شهرند مجنونها خرامان ره مرو

پشت این محمل نمی دانی چه رسوا می کنی

پاره پاره بند بندم زیر سوط غمزه ات

می زنی و می دری و باز احیا می کنی

می دگر کارم نمی سازد خمار روی تو

در سبو بنشینی و مستی مداوا می کنی

خسروان در بند مشکین طره ای کی بوده رسم

دانه ای از خال خود در دام دنیا می کنی


16gg86s.jpg

+ نوشته شده توسط مجید در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:56 |
احترامه...بخونش با تموم دردی که داره...

شنیدی می گن یه عده زیر خط فقرن آره؟

مزه فقر و چشیدی می دونی چه رنگی داره؟

شنیدی  می گن فلانی نداره آه تو بساطش؟

دست بی رحم زمونه توی بازی کرده ماتش

تا حالا شده یه صحنه تحت تاثیرت بذاره؟

مثلا بغض یه بچه اشکای تو رو در آره؟

تا حالا شده گرسنه سر رو بالشت بذاری؟

به جای ستاره هر شب بشینی غصه شماری؟

تا حالا شده یه دفعه واسه شام شب بمونی؟

شرم بی حد پدر رو از توی چشاش بخونی؟

واسه پوشیدن کفشی که فقرا می پسندن

تا حالا شده یه عده به برادرت بخندن؟

تو روزای این زمستون  که هواش برفی سرده

ببینم مامان جون تو تا حالا کلفتی کرده؟؟؟

شده سرمای زمستون خواب و از چشات بگیره؟

شده خواهر مریضت گوشه خونه بمیره؟

شده طرز دیده مردم باهات از روی غرض شه؟

شده گوشواره آبجیت با یه اسپیرین عوض شه؟

فرش خونه رو فروختی واسه دارو واسه درمون؟

حرمت تونو شکستن آدما آسون آسون؟

این یه تیکه از سقوطه این یه صحنه از نیازه

چی بگم برات عزیزم سر این رشته درازه

+ نوشته شده توسط مجید در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 20:40 |

 

سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند.

يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند.
از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد.

نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟


برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.
نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟
نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !
هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود !!!

کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟
در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست.
وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است...
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم....

اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند

 

+ نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 18:40 |

در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند:

 ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...


روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد

رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره

را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه

بماند، چون او عاشق جزيره بود.


وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با

 قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و

 به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"


ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم

هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."


پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان

امني بود، کمک خواست.


غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام

بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي

 کرد."


غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه

 بده تا من با تو بيايم."


غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي

ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."


عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن

قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را

هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق

ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:

"بيا عشق، من تو را خواهم برد."


عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد

نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و

جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به

راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش

را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.


عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن

هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که

بود؟"


علم پاسخ داد: "زمان"


عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک

کرد؟"


علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است

كه قادر به درک عظمت عشق است."


گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر

آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در

بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی

می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق

می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها

 زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي

 سازد.

+ نوشته شده توسط مجید در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 20:1 |
اینجا حراج است...همه چیز را به رایگان می دهم!زیر قیمت بازار!



1. یك جفت چشم دارم برای دیدن ...قهوه ای سوخته .....آكبندش را دیگر در بازار پیدا نمیكنی.....یكی 25 صدم آستیگمات است دیگری سالمِ سالم...یكم خط و خطوط دورش بكشی و تزیینش كنی،مثل روز اول نو نو به نظر می آید...هنوز چین نخورده!!! دور را خوب نمی بیند ....اما نگاه آدمها را می فهمد....دروغ را می فهمد!خوب می فهمد!

2.دو عد گوش برای نشنیدن....زیاد از آنها استفاده نمی كنم...خواستی كمتر هم می دهم!!! به چه كارم می آید...وقتی همیشه در حال سخنرانیم!؟!؟

3.زبانی برای بلبل زبانی.....سرخ سرخ است.....به سر سبزم می آید لامصب!!!دلم نمی آید ردش كنم ، اما خوب چه كنم...بی زبانی انگار بهتر نتیجه می دهد!!!( خودت كه بهتر می دانی ..همیشه پسر بی زبان را بهتر می توان غالب كردبه خصوص اینكه زبانم روز به روز ، تیز تر و بی پروا تر هم می شود) به گوجه و بادمجان حساس است فقط ،اگر نخوری تا صد سال هم مثل بلبل برایت كار می كند!

4.دماغم را نمی خواهی؟ ارث پدریست...به قد و قامتش نگاه نكن، فقط دكور است....هیچ وقت از هیچ چیز بویی نمی برد! به مفت خدا نمی ارزد ...نبری ، می دهم جراح پلاستیك از ریشه بكندش! اشانتیون بردار...!

5.نه نه....دستهایم فروشی نیست! یادگار پدرم است....ته مایه ای از دستهای او را دارد...آخرین بار كه زنده بود با همین دستها تمام صورتش را گریان نوازش كردم...روی تخت بیمارستان !!! چشمهایم شاهدندبه خدا! لبهایم نیز !....

خوب ..فقط می ماند .... قلب و اندیشه!

قلبم را به رایگان می دهم ...به شرطی كه اندیشه ام را از آن خود كنی!

قلبم سالم است...تخلیه كامل ...از جنس شیشه ....با روكش سنگ خارا ! نفوذی داشته اما فتح نشده! زمین خورده اما نشكسته.....اجاره داده شده اما به هیچ قیمتی نفروخته ام! ( خودمانی بگویم ..كسی بهایش را نپرداخت تا بفروشم!)

اندیشه هایم .....جزو حراج نیست....به مناقصه می گذارم! به بالاترین پیشنهاد!

رام نشدنیست...اگر خریدی ...افسارش را هم ببر....ببند جایی كه رَم نكند!ذهنم بر عكس قلبم لبریز است! همه چیزی پیدا می كنی داخلش...از توهمات فانتزی و بیمار گونه....تا تخیلات عاشقانه و عارفانه! از شعر و هنر تا علم و اثر! خلاصه اینكه سوا سوا نمی دهم...در هم است و فرّار.....

خوب بگذار ببینم...دیگر از من چیزی نمانده!؟ ها ..اینجا كمی محبت و لبخند ریخته.... می فروشم به بهای لیاقت...هركه بیشتر لایق باشد بیشتر لبخند و محبت صاحاب می شود! البته فقط به اهلش می فروشم...

خوب بگذار حساب كنم.....

قابل ندارد تو رو به خدا !....مهمان باشید اینبار؟!

حساب شما شد: یك عمر انسانیت به علاوه یك خروار صداقت و كیاست

خریدتان را در جعبه بگذارم یا اینكه با زنبیلِ "وجدان" می برید؟


 

+ نوشته شده توسط مجید در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 10:17 |
 

 

زني را مي شناسم من…
که شوق بال و پر دارد….
ولي از بس که پر شور است….
دو صد بيم از سفر دارد…..
زني را مي شناسم من…..
که در يک گوشه ي خانه….
ميان شستن و پختن…..
درون آشپزخانه…..
سرود عشق مي خواند…..
نگاهش ساده و تنهاست…..
صدايش خسته و محزون…..
اميدش در ته فرداست…..
زني را مي شناسم من…..
که مي گويد پشيمان است…..
چرا دل را به او بسته…..
کجا او لايق آنست…..
زني هم زير لب گويد…..
گريزانم از اين خانه….
ولي از خود چنين پرسد….
چه کس موهاي طفلم را…..
پس از من مي زند شانه؟….
زني آبستن درد است…..
زني نوزاد غم دارد…..
زني مي گريد و گويد….
به سينه شير کم دارد….
زني با تار تنهايي…..
لباس تور مي بافد….

زني در کنج تاريکي….
نماز نور مي خواند…..
زني خو کرده با زنجير….
زني مانوس با زندان…..
تمام سهم او اينست….
نگاه سرد زندانبان….
زني را مي شناسم من…..
که مي ميرد ز يک تحقير….
ولي آواز مي خواند….
که اين است بازي تقدير…..
زني با فقر مي سازد…..
زني با اشک مي خوابد….
زني با حسرت و حيرت….
گناهش را نمي داند…..
زني واريس پايش را….
زني درد نهانش را….
ز مردم مي کند مخفي….
که يک باره نگويندش….
چه بد بختي چه بد بختي…..
زني را مي شناسم من…..
که شعرش بوي غم دارد…..
ولي مي خندد و گويد…..
که دنيا پيچ و خم دارد…..
زني را مي شناسم من….
که هر شب کودکانش را…..
به شعر و قصه مي خواند….
اگر چه درد جانکاهي…..
درون سينه اش دارد……
زني مي ترسد از رفتن…..
که او شمعي ست در خانه…..
اگر بيرون رود از در….
چه تاريک است اين خانه….
زني شرمنده از کودک…..
کنار سفره ي خالي…..
که اي طفلم بخواب امشب…..
بخواب آري……
و من تکرار خواهم کرد…..
سرود لايي لالايي…..
زني را مي شناسم من…..
که رنگ دامنش زرد است…..
شب و روزش شده گريه…..
که او نازاي پردرد است…..

زني را مي شناسم من…..
که ناي رفتنش رفته…..
قدم هايش همه خسته…..
دلش در زير پاهايش…..
زند فرياد که بسه…..
زني را مي شناسم من…..
که با شيطان نفس خود…..
هزاران بار جنگيده…...
و چون فاتح شده آخر….
به بدنامي بد کاران….
تمسخر وار خنديده….
زني آواز مي خواند….
زني خاموش مي ماند….
زني حتي شبانگاهان….
ميان کوچه مي ماند….
زني در کار چون مرد است….
به دستش تاول درد است…..
ز بس که رنج و غم دارد…..
فراموشش شده ديگر….
جنيني در شکم دارد…..
زني در بستر مرگ است….
زني نزديکي مرگ است….
سراغش را که مي گيرد….
نمي دانم؟…..
شبي در بستري کوچک….
زني آهسته مي ميرد…..
زني هم انتقامش را…..
ز مردي هرزه مي گيرد….....
زني را مي شناسم من..........!!!!

 

از من مپرس چرا آیینه ها انتحار می کنند
به هنگامیکه مردان دسته دسته اخته میشوند
آه مردان اخته ی سرزمینم
که در سراب به خواب رفته اید
من به تاج شهزاده ای می اندیشم
و زیر سم های سپاه اعراب هنوز فریاد میزنم
از من مپرس چرا مردان سرزمینم در مه گم میشوند ؟
و دختران باکره را حراج کرده اند
از من مپرس چرا آنسوی دیوار دخترکی در نی لبک مینوازد ؟
و عربی شراب ناب می نوشد
و غرور بخاروار از پنجره های رنگی می گریزد
آه مردان روسیاه اخته ی سرزمینم
اسبهای اساطیریتان همه در قصه های من گم شد
آه مردان روسیاه اخته ی سرزمینم
که کودکی مرا گرو نهاده اید
وگنگ .کور بر طبل های پاره می کوبید
آه مردان اخته ی سیاه اندیش
به دخترانی می اندیشم که روی جهیزیه های خود مویه می کنند
و در گرد و غبار سپاه اعراب گم میشوند
من در دور دستها ی دهکده ام به شا هپرکهای گرفتار می اندیشم
و خانه های خفته در مه
و مردی که سرود عشق برایم می خواند


 


 

+ نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 10:38 |

کاش می شد لحظه ای از خود گریخت
اندکی از وهم عقل و دل گسیخت

کاش می شد پلک ها را بست و خفت
چشم را از وحشت دیدن نهفت

کاش می شد گریه را با خنده گفت
اخم را با قهقهی دیگر شکفت

کاش می شد لحظه ای از یاد برد
بغض را تا آخر فریاد برد

کاش می شد زندگی را رفت و مرد
مرگ را بر شانه های خود نبرد

*

عشق:راهی شد که پایانی نداشت
عقل:دردی شد که درمانی نداشت

عاشقی:شب های عمری بی سحر
عاقلی : عمری برای خود هدر

روز و شب: افسوس ها، تکرارها
لحظه ها:تشویش ها، آزارها

مرگ:خوابی شد که تعبیری نداشت
قاب سردی شد که تصویری نداشت

زندگی : ویرانه ای از ساختن
بر صلیب روز و شب جان باختن

*

کاش می شد فرصتی دیگر گرفت
آخر دل راه را از سر گرفت

سبز خفت و خواب پاییزی ندید
میوه را از اضطراب شاخه چید

جاده را بی انتها آغاز کرد
آسمان را بی هوا پرواز کرد

کودکی را مهلتی صدساله داشت
سال و ماه و هفته ها را جا گذاشت

حرف را بی منت گفتار زد
با زبان مردمک ها جار زد


+ نوشته شده توسط مجید در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 17:25 |
من همان مادرم
روزی جوان بودم
لبخند های جوانیم را به تو دادم تا بزرگ و جوان شدی
شیره جان خود را بر لبانت جاری کردم تا رعنا شدی
ولی من حالا رها شدم در گوشه اسایشگاهی تنها....
و چشمانم منتظر توست تا جوانی خود را یکبار دیگر ببینم
و تا ملاقات بعد در رویایی باطل خوش باشم....
جوانی کجایی که یادت بخیر...!!!

ای سیه موی که از من بگریزی همه وقت

به گناهی که غمت موی ســرم کرد سپید

چه بگویم به تو یا رب که به پیـــری برسی

تا ببینی به من از دســت جوانان چه رسید

آهو از شیر رمـد آخر و مــن در عجبــم

که چرا آهوی چشــــمان تو از پیر رمید

به شب و روز چرا ننگری ای ماه که چون

به هـــم آیند بــزایند یکی صبــح امــید

تو هم این موی سپید و سیـه آمیز به هــم

ای سیه موی که کردی سرم از غصه سپید


+ نوشته شده توسط مجید در سه شنبه هفتم آبان 1387 و ساعت 9:23 |
تلاشهاي فوق العاده نردباني هستند كه ما را به اوج مي برند
ولي ما ترجيح مي دهيم كه با پرواز به قله برسيم
در صورتيكه گاه زندگي به بالهاي ما تعالي واوج ياد نداده ،
بنابراين از هر چيز ممكن و ناممكن براي جهش استفاده مي كنيم
غافل از اينكه زنگ پايان به صدا درمي آيد
و ما هنوز نفهميديم كه اين نقطه اوج كجاست ؟
نمي دانم چرا بر اين باوريم كه آمده ايم تا شب را به صبح و صبح را به شب ببافيم
و هر اميد و نا اميدي را با يك كوك به لباس زندگي وصل كنيم ؟
و چرا فكر مي كنيم كه همه زندگي در كاري خلاصه ميشود كه فكرو بدن و روح ما را به سخره
مي گيرد ،
ما را مصلوب مي كند ،
درخت وجودمان را هرس مي كند ،
از قامت ما بالا مي رود و به ريشه هايمان چنگ مي زند،
بدون اينكه نازك ترين شاخه هاي وجودمان را كه در آفتاب مي لرزند نوازش كند؟
كاري كه ابتدا و انتهايي برایش متصور نيست .
آيا مي توان با شهامت تقاضاي قدري مهر و محبت را از زندگي داشت ،
آن را عوض كرد ،
از عطر خاك زندگي كرد
و در پرتو اميد بر خود باليد؟
کاش می شدهمه زندگی را با ذره ای محبت و انسانیت و یکرنگی عوض کرد...!!!

vg520g.jpgvg520g.jpgvg520g.jpgvg520g.jpgvg520g.jpgvg520g.jpgvg520g.jpgvg520g.jpgvg520g.jpgvg520g.jpgvg520g.jpgvg520g.jpgvg520g.jpgvg520g.jpgvg520g.jpgvg520g.jpgvg520g.jpgvg520g.jpg

قل ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين
انعام 162

«بگو نماز و تمام عباداتم، و زندگي و مرگم، همه براي پروردگار جهانيان است»
--------------------------------------------------------------------------------------

زندگي، تلاشي براي روياندن«بذر وجود» و شکوفاندن«غنچه فطرت» در «مزرعه حيات»
است.آرامش روح، در زندگي آميخته به معنويت و خداجويي است. زندگي هشياران،
انديشه درباره سرمايه و سود ماندگار و نتيجه اخروي است، سرمايه شان اميد و ايمان و
سودشان آرامش روح و روان است.
زندگي غافلان به دو بخش تقسيم مي شود:

نيمه اول به اميد و نيمه دوم به حسرت نيمه اول!


آيا حيف نيست که زندگي بگذرد، بي آنکه به« بلوغ انساني» برسيم؟
کسي که به سؤالهاي مهمي همچون :
کيستم؟
کجايم؟
از کجا آمده ام؟
به کجا مي روم؟
سرانجامم چه خواهد شد؟
و.......
نينديشد و پاسخي روشن براي آن نيابد، نابالغ است،
هرچند هفتاد سال عمر کرده باشد.
چه قدر از عمرمان«پايگاه خدا» ست؟

و چه قدر از عمرمان «چراگاه شيطان»؟

Burning HeartBurning HeartBurning HeartBurning Heart


+ نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 23:11 |

در روزگاران قدیم که مثل امروزه هتل و مهمانسرا نبود رسم بر این بود که اگر مسافری وارد شهر
می شد اهالی از ان پذیرایی می کردند و معمولا درب خانه روحانیون و تجار و متمکنین همیشه
باز بود و مهمان نوازی و اطعام مسافرین سنت بود
روزی سه نفر دوست که با هم مسافرت می کردند به دهکده ای رسیدند و چون جایی نداشتند
تصمیم گرفتند که از هم جدا شده و هر یک به خانه ای روند و مهمان شوند و قرار گذاشتند که فردا
سر یک ساعت در جایی پیش هم بیایند
فردای ان روز سر قرار امدند و یکی گفت من دیشب مهمان فلان تاجر شهر شدم و جای شما
خالی چقدر مهمان نواز بودند و چه غذاهای خوشمزه ای اوردند و خوردم و چه جای نرمی خوابیدم
دیگری گفت من مهمان یکی از علمای اینجا شدم و او نیز مهمان نوازی شایسته ای کرد و
چقدر مصاحب خوبی بود
سومی گفت من در فکر این بودم که کجا روم ناگاه به نزدیکی مسجدی رسیدم و فکر کردم که
بهتر است شب را در مسجد مانده و به نماز و دعا سر کنم
و مهمان خدا باشم
و من از دیشب که از شما جدا شدم هیچ نخوردم و نخوابیدم و حال خوبی داشتم و الان نه
احساس گرسنگی می کنم و نه خواب و نمی دانم حکمت ان چیست..؟
در حین صحبت ان سه نفر اهل دلی از عارفان سر می رسد و می گوید دیشب کدام یک از شما
در مسجد مهمان خدا بوده
و ان شخص می گوید من و خود را معرفی می کند
ان عارف می گوید دیشب در خواب خداوند به من الهام کرد که به تو بگویم ای بنده من
مهمان من شدی و من پذیرفتم که میزبانی تو را کنم
و به عزت و جلالم که در عرش و فرش نظر کردم تا بهترینها را برایت بیاورم
و جز گرسنگی نیافتم
و با گرسنگی از تو پذیرایی کردم که بهترین نعمت هاست نزد من
و این خوان پر از نعمت من است که جز نکویان سر ان ننشینند و جز زاهدان به سر ان دست نیابند


 

+ نوشته شده توسط مجید در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 22:46 |

گفت:در مقام گل سرخ باش

گفتم:چگونه؟

گفت:ایاک نعبد و ایاک نستعین

گفتم:تنها تو را می پرستیم و تنها از تویاری می جوییم

گفت: از رب یا خویش؟

گل از رب در مقام تسلیم محض یاری میجوید

بشر چه؟

گفتم:من هم تسلیم هستم

گفت:تسلیم به مقام دل بود نه کلام

به دلم نگریستم

غرق منیت و غرور می تپید

گفت:خود شکن ،آیینه شکستن خطاست

به درون رفتم.خود راشکستم...تندیسی دیگرآمد

خود را شکستم.....تندیسی دیگرآمد

....

گفت:اهدنا اصراطالمستقیم

فریاد زدم،ما را به راه راست هدایت فرما

تمام سلول های بدن آدم رادیدم

....

هر کس به سوئی میدوید

زنجیر های پیوسته نا مرئی رادیدم

فریاد زدم

اهدنا اصراط المستقیم

باز بی قراری آتشین بشریت

باز فرار از یکی شدن

باز زنجیر خاکستری نفرت

باز......

تا خواست بگوید،صراط الذین انعمت علیهم

ملتمسانه گفتم:اندر این ظلمت شب آب حیاتم مانده

اینبار نگاهم کرد

جانم سوخت

گفت: قطره ای تو را بس،که هنوز در مقام گلسرخ هم نرسیده ای

که هنوز بشریت در پی خویش،خویش را گم کرده

آهی کشید و گفت :
غیرالمغضوب علیهم والضالین


+ نوشته شده توسط مجید در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 20:30 |

نقطه سر خط!

شاید آغاز،
شاید هم پایان!

نقطه.

دیکته ات تمام شد . . . ...

وای! چقدر غلط داری!

این خط خطی ها چیست؟
این جای اشک ها!!!!
باز هم حواست نبود؟!

سادگی کردی، وقت دیکته نوشتن، دلت را برد،

آواز گنجشکی که برای دلش می خواند.
نه برای تو
تو بگو ،
وسط دیکته زندگی جای عاشق شدن است...؟

با این همه غلط نمره ات را چند بدهم، خوب است؟

این همه نقطه گذاشتی جای کلمه ! !!!
مگر کلمه ای در دنیا وجود ندارد که با ان حرف دلت را از عشق بزنی!!
یا نه...!
نقطه همان بغض های نهفته اند؟
حرف های نگفته ؟
همان دلتنگی های بی ثمر؟
همان . . .
تو بگو نقطه یعنی چه؟. . .
شاید یعنی so0oko0ot
یعنی که حرفی باقی نمانده؟!

اما نه ، گمان نمی کنم. تو چشم هایت دیوان قطوری است،

از یک بودن ، یک رفتن!
ای وای ...چشمهایم حرف می زنند
مرا لو ندهید.....فریاد نکنید.....صبور باشید

راستی، یادمان رفت، دیکته ات را تک گرفتی ، رد شدی،

 نمره ات را می گذارم جای حواس پرتی دلت!
جای . . . نمی دانم!

شاید اگر دوباره، این بار زیبا بنویسی، نه خط خطی کنی .

 نه این همه نقطه بگذاری. یک راست حرف دلت را بزنی....
یا دنیا بهم می ریزد، یا تو به آنچه می خواهی می رسی.

و یا باز so0oko0ot می مانی
و دوباره...

نقطه سر خط
و خط خطی های دیگر...!!

اه خدایا کاش دیکته ام ضعیف نبود
چقدر صفر......نه صفر نیست نقطه است خود نوشته ام


+ نوشته شده توسط مجید در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 16:45 |
به کجا می روی ای اشک ...بیا


که مرا جز تو دگر یاری نیست


در دل مرده ز عشقت هر روز


جز غم و درد و گرفتاری نیست


تو بیا با همه دست چون مژگان


از زمین دانه اشکت بردار


تو بیا دانه انار خود را


به یتیمان دل من بسپار


+ نوشته شده توسط مجید در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 15:53 |
                                خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام   

 خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

 

 خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

 

  به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

 

  اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست

 

  نه اینکه می شه باور کرد دوباره اخر جاده ست

 

  خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

 

 بدونی بی تو و  با تو همینه رسم این دنیا

 

  خداحافظ همین حالا ......... خداحافظ ....

 

...............

..........

.....

. 

+ نوشته شده توسط مجید در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 0:9 |
عشق

سلام اي تنها بهونه واسه ي نفس كشيدن

هنوزم پر مي كشه دل براي به تو رسيدن

واسه ي جواب نامه ات مي دونم كه خيلي ديره

بذار به حساب غربت نكنه دلت بگيره

عزيزم بگو ببينم كه چه رنگه روزگارت

خيلي دوست دارم تو مهتاب بشينم يه شب كنارت

سرتو با مهربوني بذاري به روي شونه ام

تو فقط واسم دعا كن آخه دنبال بهونه ام

حالمو اگه بپرسي خوبه تعريفي نداره

چون بلا تكليفه عاشق آخه تكليفي نداره

نكنه ازم برنجي ،تشنه ام تشنه ي بارون

چقدر از دريا ما دوريم بي گناهيم هر دوتامون

مي دوني كه دست من نيست،بازياي سر نوشته

رو قشنگا خط كشيده،زشتا رو برام نوشته

باز كه ابري شد نگاهت بغضت هم واسم عزيزه

اما اشكاتو نگه دار نذار اين جوري بريزه

من هنوز چيزي نگفتم كه تو طاقتت تموم شد

باقي اش رو بگم مي بيني گريه هات كلي حروم شد

يادته من و تو داشتيم ساده زندگي مي كرديم

از همين چشمه ي شفاف رفع تشنگي مي كرديم

يه دفعه يه مهمون اومد عقلمو يه جوري دزديد

دله تو به روش نياورد از همون دقيقه فهميد

اولش فكر نمي كردم كه دلم رو برده باشه

يا دلم گول چشماي روشنش رو خورده باشه

اما نه،گذشت و ديدم دل من ديوونه تر شد

به تو گفتم و دلت از قصه ي من با خبر شد

اولش گفتم يه حسه ، يا يه احترام ساده

اما بعد ديدم كه عشقه،آخه اندازه اش زياده

اما تو طاقت آوردي مثل پونه ها تو پاييز

سرنوشت تو سفيده ماجراي من غم انگيز

مي دونم فرقي نداره واست عاشق بودن من

مي دونم واست يكي شد بودن و نبودن من

مي دونم دوستم نداري مثل روزاي گذشته

من خودم خوندم تو چشمات يه كسي اينو نوشته

اما روح من يه درياست پره از موج و تلاطم

ساحلش تويي و خنجراش حرفاي مردم

آخ كه چه لذتي داره ناز چشماتو كشيدن

رفتنه يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن

من كه آسمون نبودم اما عشق تو يه ماهه

سرزنش نكن دلم رو به خدا اون بي گناهه

تو كه چشماي قشنگت خونه ي صد تا ستاره اس

تو كه لبخند طلاييت واسه من عمر دوباره اس

بيا و مثل گذشته جز به من به همه شك كن

من بدون تو مي ميرم بيا و بهم كمك كن


 

+ نوشته شده توسط مجید در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 18:22 |

یه عمره که تو راهم تو جاده خیالت

تو چشم براه من باش دارم میام کنارت

تو ابرای اسمون چشمای نازت پیداست

من عاشق چشاتم توی دلم چه حرفاست

من دربدر تو راهم تو توی اسمونی

خسته نمی شم هرگز اخه تو مهربونی

من توی کوله بارم پر از گلهای یاسه

یک ایینه صداقت لبریز التماسه

تو توی قلب پاکت بوی خدا رو داری

از بس که مهربونی عشق و واسم میاری

 

+ نوشته شده توسط مجید در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 2:39 |

دستم بوی گل می داد

مرا به جرم گل چیدن گرفتند و محاکمه کردند

هیچ کس با خود فکر نکرد شاید  من گلی کاشته باشم...

ما ان شقایقیم

که با اه سینه سوز

جامی گرفته ایم و به صحرا نشسته ایم

طفل زمان فشرد چو پروانه ام به مشت

جرم دمی که بر سر

 گلها نشسته ایم

+ نوشته شده توسط مجید در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:18 |
 

باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لبهای من
تشنه یی سیراب شد ‚ سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد ‚ در خواب شد

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را

او به من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من باو می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بیگانه ام

آه از این دل آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند

 

+ نوشته شده توسط مجید در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 15:20 |
خــــدا کند که بدانی چقدر محتاج است

نگاه خسته من به دعای چشمانت مادر

خانه خرابه تو شدم به سوی من روانه شو

سجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شو

ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام

می خواهمت می خواهمت

تو ماندگاری در دلم

میدانمت میدانمت

ای همه وجود من نبود تو نبود من

+ نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 22:11 |
عشق
+ نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 22:5 |

تابرایم از عشق مینویسی آماده سر سپردن میشوم

  و آنچه چشم من از ستاره اشگ دارد تقدیم تو

 میگردد

من گاهی مثل یک لبخندغریب هستم و از تو تنها یک

 یادگار نزد  خود دارم و آن نیز عشق است

من مانند برگ زرد پائیز هستم  که با محبت و عشق

تو جانی بهاری می یابم

تو بهار من هستی  ومن درکتاب زندگی یک کلمه

 را جستجو میکنم و آن عشق است

و برایت هنوز عاشقانه می نویسم

 سر سبز ترین بهار تقدیم تو باد

 آوای خوش هزار تقدیم تو باد


گویند که لحظه ایست روئيدن عشق

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 10:20 |

درآغوش مهربان نگاهت قلب دردمند و پیکر شکسته

 غرور م

 آرام میگرفت و منی متواضع و صبور متولد میشد منی

 که من

نبود منی که توهم نبود 

منی که ما بود

وقتی فکر میکنم در ذهنم جای میگیرد مثل وقتی که در

نهانخانه وجود ذیجودت جوانه زدم و روئیدم

درست مثل زمانی که من نبودم  ومن نبودی ما بودیم

آخر من با وجود تو نفس میکشیدم و این من از تو جان

میگرفت

 و زمانی که تو نازنین با من می خندیدی

درست مثل وقتی که من نوجوان میشدم و تو به نیمه راه

میرسیدی و وقتی که من جوان شدم و تو فرتوت

شدی این من جرعه جرعه شراب جوانی ترا نوشیدم و

مست زندگی شدم و جام لحظه ها و عمر تو از

جوانی تهی شد

درست مثل وقتی که من بیمار میشدم و تو در تب

میسوختی

مثل وقتی که من پیروز میشدم و تو شادمانه خنده سر

میدادی

درست مثل وقتی که من درعشق نوجوانی باختم تو

گریستی

درست مثل وقتی که ما را در نگاه گرمت معنا میکردم

و حالا که تو نیستی با خود میاندیشم مادر یعنی یک روح

(ما) در دو جسم میدانی چرا ؟

زیرا اکنون که ترا ندارم هیچ روحی ندارم........و فقط

جسمی

 هستم که تکه برطوفان زده ام

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 17:55 |

همه

در گذرگاه زمان

خيمه شب‌بازي دهر

با همه تلخي و شيريني خود مي‌گذرند

عشق‌ها مي‌ميرند

رنگ ها رنگ دگر مي‌گيرند

و فقط خاطره‌ها ست

كه چه شيرين و چه تلخ

دست ناخورده بجا مي‌ماند.

+ نوشته شده توسط مجید در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 22:5 |

درجایی خواندم که نوشته بود

زمانی که خیلی جوان بودم تصور میکردم مرا هیچ محدودیتی

نیست بنابراین در رویای تغییر دنیا بودم

همانطور که رشد کردم و عاقل تر شدم فهمیدم دنیا را نمیتوان

تغییر داد ژس دایره دیدم را محدود تر کردم

تاجایی که خواستم کشورم را تغییر دهم اماآنهم کاری غیر

ممکن بود درحالی که به میان سالی رسیدم

درتلاشی مایوس کننده خواستم خانواده ام را تغییر دهم و

کسانی را که به من نزدیک تر هستند ولی

افسوس که آنهم نشد . حال که در روزگار کهولت هستم تازه

درک میکنم اگر از ابتدا خودم را تغییر داده

بودم میتوانستم الگویی برای دوستان و نزدیکان باشم و چه بسا

 با تشویق آنان میتوانستم سرزمینم

را تغییردهم اینک که بخود آمدم صد افسوس مجال اندک است

 و مرا تاپایان راه زمانی نیست

+ نوشته شده توسط در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 9:46 |

من باور دارم که باهر قطره ای باران گلی خواهد روئید

من باور دارم که دردل هر تاریکی شمعی روشن خواهد شد

من باور دارم در دوراهی های زندگی کسی هست که ترا

راهنما خواهد بود

من باور دارم که درطوفانهای مهیب زندگی زمانی که همه چیز

متلاطم میشود کسی هست که تمام دعای ها مارا حرف بحرف

 میشنود

من باوردارم باهر اشگی که میریزد لبخندی شکوفه لبهایی را

میخنداند

من باور دارم که باهر برگی که برزمین میافتد شکوفه ای

برشاخه خواهد روئید

من باور دارم پس از هر غروبی غم انگیز طلوعی زیبا نهفته

است

 

من باور دارم ظلمت و سیاهی ابدی نیست و سحر نزدیک است

 

من باور دارم زندگی فرایند همیشه جاریست که بر سرراهش

اتفاقات ناگواری رخ میدهد که اثر آن برروح

جان همچو سرمای گزنده زمستان رخنه میکند

من باور دارم که خالق هستی بخش بندگانش را دراین راه

میآزماید .

من باور دارم پس از هر فراغی اگر فقط او بخواهد وصالی

هست و دیداری

زیرا درگردش ایام بهار وصال روزگارست و طبیعت

پس من باور دارم که هجران مرا هم وصالی هست و بهاری

سرسبز

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 21:12 |

ترن آهسته مي لغزيد و مي برد


نگاه حسرت آلودي به همراه


سرشکي موج زد در نرگسي مست


برآمد بر لبي از سينه اي آه


خداحافظ! لبي جنبيد و گفتي


که جاني با تني بدرود مي کرد


در آنسوي افق، با کوه، خورشيد


وداعي تلخ و خون آلود مي کرد


چراغ آفتاب آهسته مي مرد


جهان در چشم من تاريک مي شد


قطار آهسته مي ناليد و مي رفت


بآغوش افق نزديک مي شد

 
به گوشم ناله اش زان دور مي گفت


که ديگر روزگار عاشقي مُرد

 

بهار آرزو «او» بود تا رفت


شکفته گلبن اميد، پژمرد ...


+ نوشته شده توسط مجید در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 18:44 |

دلتنگی

دلتنگی هایم را با تو تقسیم میکنم در برگریزان خاطرات

در سکوت وتنهایی دلگیر خانه ام

دلتنگی هایم تنها چیز هایست که برایم مانده است

دلتنگی هایم را باورکن دوست دارم . میدانی چرا ؟

آخر آنها را تو برایم جا گذاشتی و از آنها بوی ترا

استشمام میکنم

دلتنگی هایم گاهی زمزمه آواز میشوند و سکوت

دلگیر خانه ام مرا میکشنند

دلتنگیهایم گاهی آئینه میشوند و چنان خودنمایی میکنند

 که تو گویی میشود آنها را قاب کرد

دلتنگی هایم گاهی پرنده میشوند و در رویاهایم با تو پرواز

میکنند

پرواز درکنار تو نه بالاتر نه پائین تر در کنار تو مثل دو پرستو

دلتنگی هایم را دوست دارم  زیرا ایمان دارم که بالاخره

غروب همه آنها به سپیده شادی هایم که

دیدار وصال توست خواهد پیوست .

دلتنگی هایم را دوست دارم چون ترا دوست دارم

       

 

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 18:10 |


Powered By
BLOGFA.COM