گلوم خشک شده بود و نبضم از قلبم جلوتر میرفت تا که خواستم لب باز کنم خیالم سرعت
گرفت به سرعت به سلول تنهائی رسیدم .
ساعت شماطه دار را برداشتم سعی کردم زمان را به عقب برگردانم،
که همش در جا زدم.
هر چه پرواز کردم ..وقتی پائین را دیدم باز زمین بود و دنیا.....
ای وای....
همش در جا پریدم
چرا با این سرعت به بالا نمی روم....
ای دنیای لعنتی چه می خواهی از من که اینقدر محکم مرا به خود چسباندی
فکر کردم زمان همپای درد من است و من را به گذشته نه گذشتهای دور بلکه به ساعتی قبل
برای فراموشی از پریدن می برد
زمانی که ...!!!
ولی ثانیه ای مجال نیست
خدایا همه چیز را در حرکت افریدی
و وجود همه را در تلاش و حرکت تجلی دادی......
/
ساحل افتاده گفت گر چه بسی زیستم
لیک ندانستم از روز ازل کیستم
موج ز خود رسته ای تیز خرامید و گفت
هستم اگر می روم گر نروم نیستم
/
هستی ما در گرو رفتن گذاشتی....پس چرا هر چه رفتیم کمرنگتر شدیم
هر چه رفتیم ...حتی تا خود هم نرسیدیم
وای بر ما
ما که پیر شدیم و مردیم
اخر ان همه حرکت که هستی می داد همین بود.....!!!
باز زمین و خاک گور
من نمی خواهم ...من نمی خواهم
مرا بر گردانید............جبران می کنم
وای بر تو مجید چه کرده ای.....راه برگشتی نداری

تیک تاک...تیک تاک....صدای پاندول ساعت قدیمی کلافه ام می کند. به عقربه هایش
نگاهی می اندازم عدد ده را نشان میدهد. .به زمان اعتقادی ندارم.
تنها در گوشه تاریک اتاق نشسیته ام. اطرافم پر شده از کاغذهایی که با مداد کنته
ذغالی گرانقیمتم طراحی کشیده ام.
طرح هایی که هیچکدام واقعی نیستند. آرام مدادم را میان انگشتانم بازی میدهم.
با خودم فکر میکنم این مداد چقدر حرکتهای انگشتانم را هنگام طراحی تحمل کرده؟
شاید هوس خداحافظی کرده؟
این را از کوتاه شدنش هنگام تراشیدن فهمیدم..
مداد عزیزم دیگر کوتاه شده بود. مثل سوسوی چراغ نفتی رو به خاموشی بود.
چراغ پیر و کهنه هم خسته شده..از "من " و از شب بیداری هایم.
شاید مداد و چراغ هم مثل تو خسته شده اند.
استکان سرد چای را لمس میکنم و به جای مداد در میان انگشتانم میگیرم.
استکان را به دهان خشکم نزدیک میکنم و چای را یکباره سر می کشم.
طعم آشنای روزهای زندگی ام را میدهد..تلخ و سرد!
مداد و استکان را رها میکنم. رویم را از خودم بر میگردانم. سعی میکنم با خودم هم
قهر کنم.دیگر نمیتوانم با خودم کنار بیایم. زندگی زیر یک سقف با خودم مشکل
شده . با رفتارم با زبانم با تنهایی ام.. انگشتانم را پشت سرم قفل میکنم.
کلنجار با زمان با نقاشی هایم با خودم با تو کلافه ام میکند.
خودم را به جلو و عقب حرکت می دهم و با پاندول ساعت همراه می شوم.
دلم برای تو نه برای خودم تنگ شده است. کاش کمی ملاحظه ام را کرده بودی.
نفسم را در سینه حبس میکنم و به خودم فشار می آورم. سعی میکنم با سر درد
عصبی ام کنار بیایم. کاش وقتی تو ر ا با شخصیت نقاشی ام اشتباه گرفته بودم
می فهمیدم واقعی هستی یا نه؟
تیک تاک...تیک تاک....
صدای پاندول ساعت کلافه ام میکند...
کاش هر حرفی را که پا برهنه به دهانت دویده بود به من نمیگفتی...
شاید دروغ گفتن عادت روزانه م شده است؟؟..
اطرافم پر شده از کاغذهایی که با مدادم طراحی کرده ام.
طراحی هایی که هیچکدام واقعی نیستند.
خدایا چه زود .......
ائینه کو...نه....نه....این منم
کی تمام شد ...نفهمیدم
کمکم کنید ...عقربه ها را برگردانید
پیر شدم ...نه... من مردم
ساعت یازده و بیست و سه دقیقه شب...اینجا قبرستان است!!!
لطفا آهسته گریه کنید احساسی دفن شده....
+ نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
21:37 |